|
متن کامل دعای تلویزیونی محمدرضا گلزار در لحظه تحویل سال نو
سینمای ما - محمدرضا گلزار در لحظه تحویل سال در تلویزیون ظاهر شد و این دعا را قرائت کرد:سینمای ما - محمدرضا گلزار در لحظه تحویل سال در تلویزیون ظاهر شد و این دعا را قرائت کرد: اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، | ||
|
| ||
|
حرفهاي درباره ساعت شني

«آزيتا حاجيان» بازيگر نقش متفاوت «مش دريا» در سريال «ساعت شني» مي گويد بايد ياد بگيريم كه خوراك فرهنگي گروه سني كودك، نوجوان، ميانسال و سالخورده فرق ميكند.
آزيتا حاجيان بازيگر نقش مش دريا در سريال «ساعت شني» درباره اين نقش و دليل پذيرفتن آن، گفت: اين نقش را براي اينكه هم سريال سناريوي زيبايي داشت و هم نقش مش دريا بسيار خوب بود و من آن را دوست داشتم، پذيرفتم. در مرحله نگارش «مش دريا» كاملا شخصيتپردازي و ساختار آن مشخص شده بود، فقط بايد كمي آرايش و پيرايش ميشد كه آن هم انجام شد و به اين مرحله كه در حال حاضر ميبينيد رسيد.
لهجهاي كه «مش دريا» با آن حرف ميزند
وي درباره لهجهاي كه «مش دريا» با آن حرف ميزند به فارس گفت: اين شخصيت به زبان لري حرف ميزند و خودم آن را انتخاب كردم چون بر آن تسلط داشتم. البته در ابتدا كامل نبود. يك پسزمينه داشتم .
و بعد فكر كردم كه وقتي قرار است يك نقش را با همين لهجه ارائه بكنيم بايد خيلي رويش متمركز شوم و الان كه به آن نگاه ميكنم، ميبينم از لحاظ شنيداري كاملا طبيعي و واقعي شده است.شخصيت مش دريا هم يك بازي خيلي خاص و شخصيت خاص داشت و هم لهجهاش بايد آن طور كه شايسته بود درميآمد چون من دوست داشتم لهجه اين شخصيت به دل آدمهايي كه آن لهجه را دارند، بنشيند.
آزيتا حاجيان در ادامه درباره علت مرد نمايي اين شخصيت نيز گفت: وقتي مش دريا تظاهر به مردانگي را انتخاب ميكند، از زنانگياش حمايت ميكند و بهدنبال دور از دسترس و دور از تعرض نگه داشتن جنسيت خود است. مش دريا سعي ميكند كه با جنسيت مردانه در جامعه حضور پيدا كند، چون از نگاه او مرد در جامعه شرايط امنتري دارد، به خصوص اين كه مش دريا يك فالوده فروش و يك زن دورهگرد است و قطعا با مردهايي سر و كار دارد و همكار است كه اگر بفهمند او زن است، به هر حال دردسرهايي برايش ايجاد ميكنند. در كل نوعي عدم امنيت در شكل زن بودن مش دريا وجود دارد كه در شكل مردانهاش آن عدم امنيت را ديگر ندارد يا حداقل برايش كمتر اتفاق ميافتد.
وي افزود: اگر سكانسهاي مش دريا حذف نشود، مشخص ميشود كه چه روزگاري داشته و از كجا به كجا رسيده است. او حرفه فالودهفروشي را از اوايل جواني براي اينكه بتواند خودش بعد از مرگ پدرش خرج خود را در بياورد انتخاب و ياد گرفته و بعد همين شغل را ادامه داده و كارهاي ديگري را كه بلد بوده، بنا به دلايلي كنار گذاشته است.
شير بي يال و دم و اشكم
وي در ادامه درباره علت حساسيتها روي سريال ساعت شني و حذف بخشهايي از اين مجموعه گفت: من تمام وحشتم از اين است كه اين همه كار و زحمت با اين مميزيها يكدفعه سريال را به شير بييال و دم و كوپال تبديل كند، اين سريال با يك انرژي زياد شروع به زدن حرفهايش كرد و با مهارتهاي دراماتيكي كه به كار گرفته بود، مخاطب خود را جذب كرد. حالا كه به وسط ماجراها و به گرههاي اصلي رسيدهايم و قرار است گرهگشاييها صورت بگيرد، سريال بي سرو ته ميشود و يكدفعه مردم ميگويند اي بابا اين سريال هم كه مزخرف از آب درآمد. مثل اينكه واني پر از آب كنيم و يكدفعه درش را بردايم و آبها هدر برود.
حاجيان ادامه داد: «ساعت شني» در حال رفتن به اين سمت است، يعني حتي در مضمون ممكن است يكسري مشكل بهوجود بياورد و در بخش گرهگشايي بدون تشريح گرهگشاييها انجام شود و براي سريالي كه پر از انرژي است، اين يك خطر است كه يك به يك انرژيهايش حذف شوند... وي گفت: مثلا نقش مهشيد كه يك نقش محوري است تقريبا 2 الي 3 قسمت از كارش حذف شده. بخشهاي مربوط به تنهاييهايش، رنجهايش، حرفهايي كه به بچهاش ميزند و اينكه چرا تصميم ميگيرد كه بچه را نگه دارد و بعد تصميمش عوض ميشود كه بايد آن را پس بدهد. شخصيت مهشيد پرداختهاي بسيار زيباي روحي، رواني بعنوان يك آدم سالم دارد كه به موازات آن بخشهايي بهعنوان يك فرد ناسالم هم داشت كه اصلا بخش سالم حذف شد و آنچه از شخصيت مهشيد باقي مانده، بخش ناسالم آن است! اينها مردم و مخاطبان تلويزيون را گيج ميكند.
حاجيان تصريح كرد: حذفيات مجموعه، بازيگر را وادار ميكند تا براي مخاطبش ناراحت شود. مخاطب هشيار گيج ميشود و اعصابش به هم ميريزد. ما عادت كردهايم كه براي حل مسئله صورت مسئله را كلا پاك كنيم.
به گفته وي بحث كاناليزه كردن مسائل اجتماعي در اين مجموعه بهطور شفاف عنوان ميشود و ما عادت داريم عنوان كنيم كه چنين شخصيتهايي مانند مينا راضي وجود ندارد، دختري مانند مهشيد در اين سن و سال با اين شرايط بدبخت نيست، دختران و پسران كم سن و سال كه گل و چسب زخم ميفروشند وجود ندارند، اعتياد، نازايي، روان پريشي و ... وجود ندارد.
بازيگر نقش مش دريا با رد تفسيرهاي شبه سياسي در تحليل اين مجموعه و مجموعههاي مشابه اجتماعي در ادامه گفت و گو با خبرنگار راديو و تلويزيون فارس گفت: اين سريال قصد ايجاد تزلزل در جايي را ندارد. در نهايت حسن نيت ساخته شده و مرحله به مرحله توسط ناظر كيفي ارزيابي شده است و حالا پس از اين همه هزينه، زحمت و انرژي نگران چه هستيم؟
گمانهزنيهاي هندي درباره پايان ماجرا
وي درباره حضور خود و دخترش در يك سريال و گمانهزنيهاي برخي از مخاطبان مبني بر اينكه در انتهاي داستان مشخص ميشود مهشيد دختر مش دريا است، گفت: اصلا چنين چيزي وجود ندارد و جذابيت ماجرا براي انتخاب مهرآوه در نقش مهشيد از طرف من و بقيه اين است كه اين سريال به هيچ وجه شبيه فيلمهاي هندي نيست كه در پايان ماجرا او دختر من از آب درآيد. من و مهراوه دو فرد غريبه هستيم كه من در سريال به او پناه دادهام، همانطور كه به افراد زياد ديگري پيش از اين پناه دادهام. مش دريا سجاياي اخلاقي پسنديدهاي دارد و در يك مقطع كوتاه دختري را از اينكه زير پل بخوابد و يا با فواحش در توالتهاي پارك بخوابد نجات ميدهد. مهشيد در اين مقطع حساس از زندگياش به فردي پناه ميبرد كه عليرغم ندارياش آدم درستي است بعد هم تمام ميشود.
تحليل شخصيت «مش دريا»
وي در ادامه در توضيح بيشتر شخصيت مش دريا و اينكه چرا او با توجه به عوام بودنش زبان همه مخاطبانش را درك ميكند گفت: شخصيت مش دريا ميتواند خود را با همه وفق بدهد و ديد بسيار بازي دارد.علت آن هم اين بوده كه پدر اين شخصيت شاهنامه خوان و پرده خوان بوده و مش دريا مرتب با شاهنامه و شخصيتهاي اسطورهاي در ارتباط بوده است.در حقيقت از طريق يك جريان فرهنگي، او آدمها، رفتارها و ارتباطات را در سطح عالي و اسطورهاي شناخته است.
حاجيان ادامه داد: مش دريا بيسواد است ولي يك دانش لدني دارد كه كاملا مرتبط با جايگاه فرهنگي است كه در آن رشد كرده. اين شخصيت بيپول و بدبخت است اما از لحاظ فرهنگي پدري داشته كه به او غنا بخشيده و او كاملا غني است و جاي پاي اين جريانات حالا در زندگي اوست. البته اگر بخشهاي مربوط به مش دريا حذف نشود مخاطب بيشتر با شخصيت او آشنا خواهد شد.
وي در ادامه درپاسخ به اين سوال كه در حال حاضر چقدر با مش دريايي كه از تلويزيون پخش ميشود ارتباط برقرار كرده گفت: تمام كارها و نقشهايم را مانند فرزندم دوست دارم. چون برايشان زحمت كشيدهام، غذايشان را دادهام، مراقب روح و روانشان بودهام، مواظب ظاهر و باطنشان بودهام، حال در جامعه چگونه رفتار ميكنند؟نقشهايم را هميشه با اين ديد ديدهام و الان هم دلم براي مش دريا تنگ ميشود. شايد شخصا ايرادهايي به بازيام بگيرم، ولي مردم دوستش داشتهاند.
بايد رده بندي سني را در تلويزيون جا بيندازيم
وي در پايان درباره اينكه چقدر با تقسيم بندي سريالها براي قشرهاي مختلف سني موافق است، گفت:در دنيا اين اتفاق افتاده است و فكر ميكنم كمكم ما هم بايد ياد بگيريم كه خوراك فرهنگي گروه سني بچه، نوجوان، ميانسال و سالخورده فرق ميكند. اما از آنجائيكه بچههاي ما ياغي و كنجكاو هستند ممكن است اين سريال كاملا جذبشان كند اما بالاخره ما بايد يك روزي شروع كنيم و به فرزندانمان بگويم كه فلان برنامه را فلان گروه براي شما تهيه ميكند كه آنقدر جذاب است كه ديگر احتياجي نيست شما اين برنامه را تماشا كنيد. اما همه اين قضايا منوط به اين است كه تغذيه فرهنگي بچههاي زير 16 سال را واقعا قوي كنيم كه آنها خوراك خودشان را بخورند. اما وقتي خواركي براي بچهها نباشد، آنها به خوراك بزرگترها رجوع ميكنند و اين دليل نميشود كه ما براي پدر و مادرها خوراك نسازيم. اين يك جريان فرهنگي است كه بايد راه بيفتد و قطعا اول هر جريان فرهنگي كمي چون و چرا وجود دارد
گوناگون - ايدز به قلم بهرام رادان
| اشاره: «بهرام رادان»، بازيگر بنام سينماي ايران در بسيج همگاني عليه ايدز سنگتمام گذاشت و براي ما داستاني درباره اين ويروس كشنده و بلاي هزاره سوم نوشت. دست به قلم برد و آنچه را كه احساس كرد روي ورق سفيد آورد، نوشت و نوشت تا به پايان رسيد.به طور حتم زماني كه مينوشت، فيلمنامهاي را در ذهن خود تجسم ميكرد اما سعياش اين بود كه آن را خلاصه كند... آنچه ميخوانيد حكايت «من و ليلي» به قلم بهرام رادان، بازيگر موفـق سـينماي ايران است. |
من و ليلي
![]() |
تمام صندليهاي آزمايشگاه پر بود؛ يك زن حامله، يك زوج جوان، تعدادي بچه ريز و درشت، يك پيرمرد رنجور، من و...
فضاي سردي حاكم بود... تلويزيون قديمي آزمايشگاه داشت به زور و با برفك فراوان برنامه پزشكي شبكه خبر را پخش ميكرد. مجلههاي روي ميز وسط اتاق انتظار آنقدر قديمي و زهوار دررفته بودند كه جماعت ميل كمي براي تورق آنها داشتند. صداي گريه بچهاي كه از ترس سوزن خوردن فرياد ميزد، لحظهاي قطع نميشد.
خانم منشي داشت جدول حل ميكرد و كلافه از صداي بچه، صداي تلويزيون را زياد كرد. موبايلش زنگ زد و مجبور شد دوباره صدا را كم كند. به طرف پنجره نيمهقدي پشتش رفت و آن را باز كرد و سرش را كمي بيرون برد. انگار صداي ماشينها، موتورها و ترافيك خوشايندتر از صداي گريه بچه بود. خانم سفيدپوشي به طرف ميز منشي آمد و برگهاي را روي آن قرار داد. منشي برگه را نگاه كرد و ارتباط تلفني را قطع كرد و پشت كامپيوتر نشست و مشغول تايپ شد. زوج جوان را صدا كرد و به آنها پرينت جواب را داد. زن نگاهي به مردش كرد و لبخند زد. مرد متكبرانه تبريك گفت، زن خوشحال شد. زوج خوشحال بيرون رفتند و جماعت منتظر، با نگاه بدرقهشان كردند.
پيرمرد رنجور نگاهي به من كرد. نگاهش سرد و وهمانگيز بود، چشمانش از زلال آب تا خاكستري ابر، در طيف عجيبي خلاصه ميشد. نگاهم را به زور ازش گرفتم و مشغول تماشاي دو كودك شدم كه كنار مادرشان مشغول ور رفتن با اسباببازي كوچكشان بودند. خانم سفيدپوش دوباره از اتاق مخصوص بيرون آمد، برگهاي كه دستش بود را به طرف ميز منشي برد و با او مشغول زمزمه شد...
منشي به طرف كامپيوترش رفت و مشغول تايپ شد. دكتر ميانسال بيرون آمد و سراغ مريض بعدي را گرفت. خانم سفيدپوش انگار كه هول شده باشد، همراه منشي، پروندهها را زير و رو كردند و بالاخره زن حامله را به اتاق دكتر فرستادند. دكتر كنار رفت تا زن حامله وارد اتاق شود كه منشي صدايش كرد و او را به سمت ميز خود خواند. در همين حين زيرچشمي به من نگاه كرد. دكتر به طرف ميز منشي رفت و پرينت را از دست منشي گرفت، عينكش را عوض كرد و با عينك ذرهبينياش مشغول مطالعه شد. منشي دوباره زيرچشمي به من نگاه كرد. احساس كردم تمام خون توي بدنم رفت كف پاهام! رگهاي دستم شروع به لرزيدن كرد. نگاه تيز منشي پر از الكترونهاي منفي بود. دكتر پس از لختي، صدايم زد. اين يك آغاز بود: دكتر: آقاي سپيدار؟
من: ...بله... من هستم!
دكتر: چند لحظه تشريف بياوريد تو اتاق من (مكث كرد)... لطفا!
به راه افتادم. حس ميكردم بيشترين توجهم را بايد متمركز اين نكته بكنم كه در راه نيفتم. زانوهايم ذقذق ميكردند، فشار خونم پايين آمده بود... در راه نفس عميقي كشيدم و در باز را آرام بازتر كردم. چهره دكتر در حالي كه به برگه جواب آزمايش من چشم دوخته بود، در انعكاس نور چراغ مطالعهاش ترسناك بود. بدون اينكه سرش را بالا بياورد، گفت: بفرماييد بنشينيد آقاي سپيدار.
تلاطم وجودم اجازه نشستن نميداد، ولي آرام نشستم. دكتر در حالي كه ميخواست خودش را منطقي و خونسرد نشان دهد، نفس عميقي كشيد و شروع به صحبت كرد:
دكتر: آقاي سپيدار در آزمايشات شما نكتهاي هست كه بايد با خودتون در ميان بگذارم... البته من پزشك آزمايشگاه هستم ولي همانطور كه ميدانيد، پزشكان محرم راز بيماران هستند... پس هيچ نكتهاي را نبايد از قلم بيندازيد چون ممكنه به ضرر خودتون بشه... (ديگه تمام تنم يخ كرده بود و لرزش رگهاي دستم برايم عادي شده بود.)
دكتر ادامه داد: شما مشكوك به يك بيماري هستيد كه گرچه در حضور عوام بيماري صعبالعلاجي است اما علم پزشكي نشون داده كه هيچچيز غيرممكن نيست. شما هم اولين اصل را بايد رعايت كنيد؛ اون هم اينكه به خودتون مسلط باشيد و خونسردي خودتون را حفظ كنيد چون فعلا پس از خدا، روحيه شما، منجي شماست.
ديگه سرم داشت گيج ميرفت... چشمام مات مونده بود روي لبهاي دكتر، دندانهاي زرد و نامرتبش هيچ ربطي به روپوش سفيد و اتوكشيدهاش نداشت، لبهاش خشك و ترك خورده بود، اينقدر مات ماندم كه خودش به حرف اومد: دكتر: آقاي سپيدار متاسفانه شما مشكوك به اچآيوي مثبت هستيد. ديگه داشتم از حال ميرفتم... فكرم متمركز نبود.. تمام زندگيم مثل اسلايد از جلوي چشمم رد شد... كجا اشتباه كرده بودم. شيطنت دوران نوجواني... با كي؟ از كي! پس اونم الان...! كي؟ من؟ كجا؟
ديگه داشت سي سالم ميشد و آدمهاي مختلف رو از ذهنم گذروندم... خداوندا به هيچكس نرسيدم... آخه من!... من؟... با كي؟
دكتر رشته افكارم را پاره كرد و گفت: آقاي سپيدار... ويروس ايدز ميتونه جز از راههاي مقاربتي، از راههاي ديگر هم وارد بدن بشه، اين تصور غلطيه كه در ميان مردم رواج داره... شما به چيز خاصي اعتياد داريد؟ سرم را تكان دادم به علامت نه! احساس كردم سرم چندين تن وزن داره!
همان خانم سفيدپوش با ليوان آبي جلويم خم شد. از نگاه ترحمآميزش متنفر بودم. احساس ميكردم بهم ناچاري ميفروشه... دكتر به نوشيدن آب دعوتم كرد. زن سفيدپوش ليوان را به دستم داد. يك قلپ خوردم و انگار مشتي شيشه به حلقم فرو كردم. دكتر برايم توضيح داد. درباره نحوه انتقال اين بيماري و مراقبتهاي بعدي و بدتر از همه اينكه نام من طبق قانون، وارد بانك اطلاعاتي وزارت بهداشت ميشود و بايد تحت كنترل باشم و هروقت نياز به تزريق يا دندانپزشكي داشتم، اين موضوع را با پزشك معالج در ميان بگذارم و... حرفهايش را از يك جايي به بعد نشنيدم و به فكر ليلي افتادم... صورت گلگون و خندانش... نگاه مهربونش و دستهاي گرمش...
آرزوهاي نقشه بر آب آيندهمون با بچههامون، كهنساليمون و در نهايت عشقمون... از فكر كردن اينكه شايد او رو هم آلوده كردم وحشتزده شده بودم... خودم را شيطاني تصور ميكردم كه ندانسته طالع نحسي است كه وجودش براي بشريت مضر است. چرا، خدا من رو اينطور سخت مورد آزمايش قرار داده؟ خدايا چرا من؟ چرا ليلي؟ چرا ما؟دكتر كه حالا از پشت ميزش بلند شده بود، زير بغلم را گرفت و به بيرون هدايتم كرد.
همينطور كه به طرف يك صندلي خالي مرا ميبرد، در گوشم نجوا ميكرد و دلداريم ميداد. نشستم، نميفهميدم چي ميگه؟ بايد ولم ميكرد! توان اين را نداشتم كه بگويم ولم كند.
خودش فهميد و از من فاصله گرفت. من ماندم و ليوان آب! خدايا چه كنم؟ خدايا... تا به حال هيچ وقت از صميم قلب اينطور نخواسته بودمت! هيچوقت اينقدر نياز به حضورت را حس نكرده بود! چه كنم؟ نذر كنم؟ دخيل ببندم؟ ساكت بشم؟ اين غم فراتر از تحمل من است! من توانايي درك فاجعه رو ندارم!
ميخواهم بميرم... حتما ميكشم خودم رو! كي گفته خودكشي كار آدماي ضعيفه؟ كه حتي اگه باشه، اوني كه گفته آيا در چنين موقعيتي بوده و اين رو گفته؟ چطور چنين حقي رو به خودش داده كه همچين چيزي بگه؟ شانههاي سردم، گرمي يك دست را احساس كرد. صداي سلامي به گوشم رسيد. سرم را بلند كردم، همان پيرمرد رنجور در گوشه اتاق انتظار نشسته بود. به سراغم آمده بود، كنارم نشست، چقدر ساده بود... چقدر رنجكشيده بود و چقدر خالص بود... دلم ميخواست در آغوشش زار بزنم و فغان سر دهم، اما نميشناختمش. آرام گفت: ميدوني كه خدا بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم... گفت: ميدوني چقدر بزرگه؟ آرام سرم را تكان دادم كه بله... گفت: نميدوني! كه اگر ميدونستي، اين نبودي!خونم به جوش آمد، خواستم فرياد بزنم كه تو چه ميفهمي؟ تو درد مرا چه ميداني؟ تو آيا ليلي داري؟ آيا وجود بيمارت را به آن معصوم هديه كردهاي؟ آيا ميداني كه من صبحها به چه اميدي بايد بيدار شوم؟ ميداني من بايد چه بگويم؟ به مردم؟ به زمانه؟ به پدرم؟ به مادرم؟ به پدر و مادر ليلي؟ به خود ليلي؟ آه... از خود ليلي... واي بر من و واي بر ليلي! تو چه ميداني؟
قبل از اينكه حرفي بزنم، پيرمرد گفت؟ من ميدانم ولي تو نميداني. من وسعت درد تو را درك ميكنم چون مثل تو دردمندم... از همان جنس درد دارم كه تو داري! تو تازه مبتلا شدي و من سيزده سال است كه بارش را به دوش ميكشم... ولي من ميدانم... ميدانم كه خدا رحيم است، ارحمالراحمين است و اين آن چيزي است كه تو نميداني. حرفهايش به نظرم كمدي ميآمد! يك كمدي سياه! لبخند تلخي زدم و عاقل اندر سفيه نگاهش كردم. باز به خودم مشغول شدم و فكر خودم و... صداي منشي از دور ميآمد. داشت كسي را صدا ميزد. نگاه من وسط سنگهاي ريز مغلوب موزاييك كف اتاق بود. چه خوشبختند آنها... هميشه در ميان موزاييك هستند و درد ندارند، پس درمان هم نميخواهند. چقدر انسان ضعيف است. چرا اسمش اشرف مخلوقات است؟ او كه از يك پشه دلگير است و زخمزبان مردم برايش از زخم ساطور كاريتر است! آخ از زخمزبان مردم. زخمزبان مردم را چه كنم؟ من چه كنم؟ ليلي چه ميكند؟ او كه هنوز منتظر عروسيمان در بهار است! كدام بهار؟ بهار تمام شد و رفت و من محكوم زمستانم! زمستان ابري و مهلك!
كودكي دستش را روي زانويم تكان داد، صدايم ميكرد. با من بود؟ آره با من بود.
كودك: عمو... عموجون... اون خانمه صدات ميكنه!
خط نگاهشرا در امتداد دستان كوچكش ادامه دادم و در دوردست منشي را ديدم كه صدايم ميكند. من را؟ دكتر را؟ كاش كودك معصوم جاش را به من ميداد؛ من كودك ميشدم. شايد او تحمل درد مرا داشت، شايد خداوند در نهاد او اين قوه را گذاشته بود. بلند شدم و به راه افتادم. همزمان دكتر و زن سفيدپوش هم بيرون و به سمت ميز منشي آمدند. ايستادم، اما حوصله ايستادنم نميآمد... مجبور بودم بايستم. منشي پچپچي با دكتر كرد و چند كلمه قلمبه و سلمبه پزشكي بلغور كردند و به خودشان پيچيدند و صداي پرينتر آمد و منشي كاغذ را كند و به دكتر داد و زن سفيدپوش سرك كشيد و سرش را پايين انداخت تا چشم در چشم دكتر نيفتد كه خشمگين نگاهش ميكرد. دكتر نگاهش را از زن سفيدپوش گرفت و رو به من گفت.
دكتر: ببخشيد آقاي سپيدار، متاسفانه يا خوشبختانه پرينت جواب شما اشتباهي بود. من واقعا از شوكي كه اين مسئله به شما داده، مطلع هستم ولي به شما اطمينان ميدهم كه اين اولين و آخرين باريه كه (از اينجا به بعد به زن سفيدپوش نگاه ميكرد) اين اتفاقات در اين آزمايشگاه ميافتد و مقصر اين اتفاق هم ميتونه براي تسويهحساب به حسابداري مراجعه كند و...
ديگه نشنيدم، نميخواستم بشنوم... فشار خونم بالا رفت، ضربان قلبم تند شد، عضلات صورتم به دنبال سوژهاي براي خنديدن بودند و برگشتم. به دنبال پيرمرد... به دنبال اميد... به دنبال آنكه به ارحمالراحمين وفادار بود... به آنكه روحش زنده به عشق بود... پيرمرد نبود.. رفته بود... كجا رفته بود... او تمام غمها را به دوش كشيده بود و برده بود... كاش بود و ميديد و ميفهميد كه چه حالي دارم... نبود... رفته بود... جيبم لرزيد... دستم را داخلش بردم و موبايلم را درآوردم. هنوز داشت ميلرزيد، عكس ليلي خندان و شادان روي صفحه ظاهر شد. جوابش را ندادم، مخصوصا جواب ندادم، اين منتهاي خواستن لحظهاي تنهايي بود، خواستم لختي با فكر بودنش... با فكر بودنم... با فكر بودنمان... عشق كنم. تمام.
زمستان هشتاد و شش
بهرام رادان
منبع : سایت مجله خانواده سبز
گوناگون
مصاحبه ای جالب با گلشیفته فراهانی
کاری از گروه مارشال مدرن
* تو اين دنيا به حرف كي گوش ميكني؟
فراهاني: حرف طبيعت
* با گلها رابطهات خوبه؟
فراهاني: ...
کامل در ادامه مطلب
ادامه مطلب
|
|
آلبوم عکسي از چه گوارا، عکسهايي که کمتر ديده شده...
کامل در ادامه مطلب
ادامه مطلب
|
شبکه های تلویزیونی و رادیو |
|
|
گوناگون
معرفی 10 چهره خبرساز سینمای ایران
محمدرضا گلزار
بهرام رادان
محمدرضا فروتن
پرويز پرستويي
امين حيايي
گلشيفته فراهاني
نيكي كريمي
هديه تهراني
مهناز افشار
مهتاب كرامتي
ادامه مطلب

، 9 اکتبر، سالمرگ بزرگمرد آمريکاي لاتين،